سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
پایه عکاسی مونوپاد
مدیر وبلاگ
 
آمار واطلاعات
بازدید امروز : 45
بازدید دیروز : 333
کل بازدید : 181082
کل یادداشتها ها : 965
خبر مایه


1 2 >

دوستای عزیزم پسرم مریضه و مشکل در راه رفتن و حرف زدن داره.تو رو خدا در شب لیله الرغاب در کنار آرزوهای خودتون بچه من رو هم دعا کنید.التماستون میکنم.خیلی دلم گرفته.ناامید شدم.از همه چیز خسته شدم.این هفته تولد چهارسالگی بچمه.با خودم فکر میکنم یعنی میشه تا روز تولدش یه اتفاق خوب بیفته و طاهای من شفا پیدا کنه.خدایا در کنار برآورده شدن حاجت همه دوستام ، همه مریضها رو شفا بده.بچه من هم شفا پیدا کنه......

این عکس پسرم طاهاست


  
دوستان عزیزم بعد از سفر حج در سال 88 خداوند یه پسر بنام طاها به من هدیه داد. ولی متاسفانه چون زود به دنیا اومد مشکل مغزی پیدا کرد. اگر به آخرین یادداشت من در وبلاگم دقت کنید در اواخر سال 87 یعنی دقیقا همون سالی که بچم به دنیا اومد نوشته شده. دلیل اینکه دیگه اینجا نیومدم این بود که وقتی بچم به دنیا اومد و این مشکل براش پیش اومد از همه چیز ناامید شدم.ایمانم سست شد.اگر خاطرات چگونه با خدا آشتی کردنم رو در دوران نوجوانی (تو پست قبلی بنام چگونه با خدای خودم آشتی کردم) بخونید ، میبینید که من با وجود داشتن خانواده ای که حتی یک نفر هم حجابش رو رعایت نمیکنه، با حجاب شدم و راه درست رو در پیش گرفتم.با خودم میگم خدایا حقم نبود که من تقاص گناهانم رو اینجوری با مریضی بچم بدم.خدایا من که توبه کرده بودم.خدایا مگه تو نگفتی توبه کاران رو دوست داری پس چرا ؟خدایا اگه امتحانم میخوای بکنی تو رو به مهربونیت قسم میدم با بچم منو امتحان نکن.ولی الان 4 ساله بچم هنوز مشکل داره و نه حرف میزنه و نه راه میره.دلم گرفته.بچه من ایام فاطمیه به دنیا اومد.الان هم ایام فاطمیه است.شاید به این دلیل من اومدم اینجا تا با دوستای خوبم درد ودل کنم.من که با مرگ خواهرم امتحان شدم.چرا باز با بچم امتحان میشم.خدایا دارم ناامید میشم. خدایا کم آوردم.چیکار کنم.به کی التماس کنم که بچم خوب بشه؟

دوستان خوبم مثل اینکه خدای خوبم با من قهره.می دونم شما همه خوب و پاکید. التماستون می کنم در ایام مخصوصا روز شهادت حضرت فاطمه(س) برای بچه مریض من و خواهر جوونم که از دستش دادم دعا کنید.دوستون دارم......

  

خواهر دوقلوی من که 5 سال قبل براثر تصادف فوت کرد.خیلی به هم وابسته بودیم.او یک مهندس کامپیوتر بسیار عالی بود.او پشتکارخوبی داشت.با آن همه تلاش و فعالیتی که داشت هیچ کس فکر نمی کرد بهار عمرش اینقدر زود خزان شود.وقتی ما مجلس ختمی می رفتیم یا  مجلس ختم مادربزرگ بود یا مادربزرگ یا پدربزرگ آشنایانمان.تا حالا طعم مرگ را برای جوان نچشیده بودیم.دست بر قضا چه کنیم که قرعه به نام خود خواهر جوانم افتاد .من غیر از او دیگه خواهر و برادری نداشتم.دوست دارم براتون از خاطرات خودم و او بگویم.من و خواهرم هر دو در از یک دانشگاه در رشته مهندسی کامپیوتر  فارغ التحصیل شدیم.البته او خیلی بهتر از من بود.او در درس و کارش خیلی موفق بود.یک برنامه نویس حرفه ای و یک طراح سایت حرفه ای بود.بهترین دوران من و او در دانشگاه بود.من و خواهرم در سالهای اول دانشگاه کمی بی حجاب بودیم ولی نمازمان را می خواندیم و کارهای واجب دین را انجام می دادیم.ولی نسبت به حجاب و طرز لباس پوشیدمان بی اهمیت بودیم.تا اینکه روزی من و خواهرم و یکی از دوستانمون داشتیم در راهروی دانشگاه قدم می زدیم که روی برد دفتر نهاد مقام معظم رهبری مطلبی را تحت عنوان (چرا چادر) را دیدیم.کنجکاو شدیم و وارد دفتر شدیم تا با مسئول مربوطه در مورد این موضوع بحث کنیم و حتی مخالفت کنیم!خانمی که بسیار مهربان بود با دلایل بسیار منطقی برای ما شرح داد که حجاب یعنی چی ؟برای چه باید حجاب داشته باشیم و حتی چرا بهتر است چادر بپوشیم.من و خواهرم و دوستم به هم نگاهی کردیم و حتی من یادم است که به هم اشاره کردیم و مقنعه مان را جلو کشیدیم و حتی آروم آرایشمون رو هم کمرنگ کردیم.او گفت که حجاب یعنی مصونیت نه محدودیت.چرا ما دختران باید خودمان را آرایش کنیم تا جلب توجه کنیم.تا بعضی از آقایونی که چشمان ناپاک دارند ما را نگاه کنند.چرا باید کلی از وقت با ارزش خودمان را که می شود صرف کارهای دیگر کرد به زینت کردن خود اختصاص دهیم.مگر ما دختران کمبود شخصیت داریم که می خواهیم با آرایش یا بدحجابی جلب توجه کنیم.مطمئن باشید حتی برای ازدواج آقایون خانمهایی را می پسندند که آفتاب مهتاب ندیده باشند.چرا ما از ارزشهایمان فاصله گرفتیم.چرا ما الگوهای عزیزمان را چون خانم حضرت فاطمه(س) و حضرت زینب (س) را فراموش کردیم.ما چگونه می خواهیم جوابگو باشیم.چرا از یاد شهدا غافل شدیم.چرا هدف آنها را که حفظ حرمت و حیای ناموس بود فراموش کردیم.چرا با بدحجابی فساد را در جامعه رواج می دهیم .چگونه ما مسئول اینهمه گناه باشیم؟و ....

ما گفتیم:خوب آقایون نگاه نکنند چرا ما خودمان را بپوشایم ؟چرا آنها چشمانشان را درویش نکنند ؟خدا زیباست و زیبایی را دوست دارد.ما به خاطر کسی آرایش نمی کنیم ما به خاطر دل خودمان آرایش می کنیم.مگر بد است که آدم زیبا بشه؟حجاب باعث می شود جلوی دست و پای ما را بگیرد.تازه اگر ما بخواهیم دیگران مسخره می کنند .حتی در آشنایان و فامیل ما کسی خیلی با حجاب نیست.البته چرا پیرزن ها! مگر رقص چه اشکالی دارد.مگر گوش کردن موسیقی شاد چه اشکالی دارد؟چرا همیشه باید غمگین باشیم؟

آن استاد نازنین با آرامش پاسخ داد:درست است خدا زیبایی را دوست دارد ولی بهتر نیست انسان زیبایی های خودش را در مقابل محارمش عرضه کند.من نمی گویم آرایش نکنید چرا بهترین لباسها بهترین و مدترین آرایش ها را در جلوی محارم مخصوصا همسر آینده تان بپوشید.مطمئن باشید لذت آن بیشتر است تنا اینکه برای مردهای غریبه خود را زینت کنید.آیا می دانی اگر مردی شما را ببیند و لذت ببردو لی خانمش اینگونه نباشد.این مرد در منزل به بهانه های مختلف خانمش را اذیت می کند و بهانه تراشی می کند .چرا که می بیند خانمش اینگونه آرایش نمی کند و شاید هم همیشه بوی پیاز داغ بدهد.درست است خانمها باید در خانه به شوهرانشان برسند و همیشه مرتب و آرایش کرده باشندولی شاید خانمی بیچاره مریض باشد یا شاید وقت نداشته باشد یا شاید بلد نباشد اینگونه لباس بپوشد و آرایش کند.می دانید آن مرد که  بیرون از منزل خانمهای مختلف با لباسهای مختلف و آرایشهای متفاوت و دیدنی را مشاهده کرده و بوی عطرها گران قیمت و شهوت انگیز را استشمام کرده و قتی وارد خانه می شود و می بیند خانمش اینگونه نیشت و اگر به صورت غیر مستقیم  بهانه جویی کرد و خانمش را اذیت کند به ازای هر ناله آن خانم یک آتش بر ما فرود می آید. مطمئن باشید خیلی زندگی ها به دلیل این مسائل از هم پاشیده است.قبول کنید بعضی ها بی ظرفیت هستند.همه که یکجور نیستند .آیا شما روز قیامت می توانید پاسخگو باشید یا خیر.

درست است انسان باید شاد باشد ولی چگونه؟موسیقی های غنا و مطربی غیر از یک شادی با استرس و شادی بیخود و لحظه ای سودی ندارد.بگذارید یک فرمول کلی به شما بگویم.هر کاری که شما را از خدا دور کرد گناه است .از این به بعد در کارهایتان بیندیشید اگر برای غیر خدا بود انجام ندهید.

با این سخنان همه ما به فکر فرو رفتیم شاید باز هم صددرصد قبول نکردیم تا اینکه روزها همچنان می گذشت و ما هر روز چند ساعتی مزاحم این استاد عزیز می شدیم و پرسش مطرح می کردیم و ایشان جواب می داد.حتی مسائل شرعی و مسائل سیاسی مسائل اعتقادی و ...

یک سال طول کشید.بعد از یک سال و چند ماه آروم آروم تغییرات حتی ظاهری در من و خواهرم و دوستم ایجاد شد.تا اینکه بعد از چند ماه دیگه ما آدمهای سابق نبودیم.از دوستان قبلیمان کمی فاصله گرفته بودیم ولی باز با آنها در ارتباط بودیم و حتی آنها را هم تشویق می کردیم که اعتقادشان را محکم کنند.من و خواهرم شدیم عضو فعال دفتر نهاد مقام معظم رهبری.در یک سال چهار مرتبه به زیارت امام رضا(ع) مشرف شدیم.چه معجزاتی که در این سفرها ندیدیم .باور کنید اینقدر نشانه دیدیم که دیگه برای تغییر کردن و با ایمان شدنمان کافی بود.به سفر سوریه رفتیم.یادم هست که در حرم مطهر و زیبای خانم حضرت رقیه(س) در حالی که من و خواهرم دستمان به ضریح خانم بود مداحی روضه مصیبلت آن خانم را می خواند و چقدر ما گریه کردیم.یادم هست در اون لحظه خواهرم گفت:واقعا چه سعادتی داریم که درحالی که دستمان را در ضریح گره کردیم داریم برا ی مصیبت خانم گریه می کنیم.چیزی بالاتر از این دیگه نمی خواهیم.اون موقع حس می کردیم به اوج رسیدیم و دیگه هیچی از خدا نمی خواهیم.یادم هست وقتی که از طرف دانشگاه به اردوی جنوب رفتیم و قتی با بچه ها قرار گذاشتیم هر کس یک نشانه پیدا کرد به بقیه بگوید.من و خواهرم در حالی که در شلمچه از روی پلی می گذشتیم در مرداب زیر پایمان بوی بسیار مطبوعی را استشمام کردیم که حتی مسئول آن قسمت خودش از این بو متعجب شده بود.دیگه من و خواهرم شده بودیم مسئول هیات خادم الحسین(ع) دانشگاه.من و خواهرم اکثر شبهای جمعه در دعاهای کمیل شرکت می کردیم و در ایام محرم و شهادت ائمه حتما در مراسم روضه و عزادای شرکت می کدیم.یه رنوی سفید کهنه داشتیم که همیشه همه مراسمها با اون می رفتیم و تا دیر وقت در مراسم بودیم و وقتی برمی گشتیم مامانم اول بعد از یه کمی غرغر شاممونون را می آورد و بعد می خوابیدیم.یادمه یاد گرفته بودیم هر روز صبح دعای عهد و زیارت عاشورا را بخونیم و همیشه بعد از نمازمون سلام بعد از نماز را بدهیم و منتظر جواب ائمه باشیم.یادمه اردوی جمکران را که از شب تا صبح با خواهرم در حیاط مسجد قدم زدیم و از گذشته و حال گفتیم .یادمه خواهرم همیشه در مسابقات زیارت عاشورا اول می شد و من مثل همیشه دوم و...

تا اینکه درسمون تموم شد و من ازدواج کردم و کمی از خواهرم دور شدم.در مدت این دو سال که فارغ التحصیل شده بودیم خواهرم به خاطر پشتکار و علاقه شدیدش به درس و کار بسیار مشغله داشت.او سایتهای بسیار عالی طراحی می کرد در دانشگاه تدریس می کرد برنامه نویس خوبی بود زبانش در حد عالی بود و ... قرار شد در ماه خرداد برای ادامه تحصیل به مالزی رود.با دانشگاه صحبت کرده بود گفتند بعد از اتمام درست عضو هیات علمی دانشگاه خواهی شد.من خیلی بی تابی می کردم.می گفتم تورو خدا نرو خیلی دلم برات تنگ می شه.خواهرم می گفت:قول می دهم یک یال ونیمه درسم را بخونم و زود برگردم .حتی هر سه ماه سه ماه به دیدنتون می آم.تا اینکه در یک روز غمگین و نفرت انگیز اسفند ماه سال 1385 درست یک هفته قبل از عید در حالی که می خواست به سر کارش برود تصادف کرد و منو تنها گذاشت.

از اون روز حدودآ یک سال می گذره.دیگه نه خواهری هست نه همدلی نه همراهی

خیلی دلم براش تنگ شده .اکثر مواقع خوابشو می بینم.مطمئنم که جایش تو بهشته ولی ...

من خیلی تنها شدم.موقعی که خواهر عزیزم را داخل قبر می گذاشتم اصلا باور نمی شد فکر می کردم خواب می بینم.فقط در اون لحظه یه چیزی یادم افتاد.گفتم خدایا به حرمت اشکهایی که خواهرم در هنگام روضه و عزاداریهای حسینت ریخت امشب کمکش کن.گفتم یا امام رضا به حرمت اون زیارتهای با صفایی که نصیبش کردی به دادش برس.گفتم یا خانم حضرت رقیه (س) یا خانم حضرت زینب(س) بازدید خواهرم را پس بده.گفتم یا امام زمان به حق دعای عهد و زیارت آل یاسینت خواهرم را کمک کن.گفتم یا حضرت فاطمه تورا به پهلوی شکسته ات به پهلوی شکسته و دست و پای شکسته خواهرم رحم کن و امشب کمکش کن. گفتم یا امام خمینی یادته در سالروز ارتحالت به مرقدت آمدیم و با اینکه هواخیلی گرم بود به خاطر ولایت و رهبری ساعتها سرپا ایستادیم و افتخار می کردیم که ولایتی هستیم.گفتم یا شهدا سلامی که خواهرم هنگام خداحافظی به شما داد پاسخ گویید.گفتم خدایا به حرمت نوکرای حسینت این نوکر را هم کمک کن.دستمال سبز رنگی که در تمام مکانهای مقدس که با خواهرم رفته بودیم متبرک کرده بودیم در روی کفنش گذاشتم . قرآن سبز رنگی که هدیه دفتر نهاد مقام معظم رهبری بود و در همه جا مخصوصا حرم امام رضا(ع) متبرک شده بود را روی کفنش گذاشتم.زیارت عاشورا و دعای معراج را هم در کنار قرآن گذاشتم و موقعی که خاک می ریختند به جسم زیبای خواهرم که بی حرکت افتاده بود نگاه کردم و گفتم اوف بر این دنیای بی وفا.دیگه دنیا برام ارزشی نداره.آروم آروم بعذ از تلقین سنگ لحد را گذاشتن و خاک ریختند و دیگر تمام.دیگر از آن دختر زیبا و دلسوز و مهربان اثری نبود.فقط مداح بعد از نوحه گفت که حلالش کنید که ناگهان همه دوستانمان دانشجویانش همکارانش همه افراد فامیل و آشنایان همسایه ها  استادانمان و ... فریاد زدند و ناله کردند و گریه کردند و آه کشیدن.حالا دیگه غیر از یک نام نیک که سالومه دختری بود مومن پاک خانم زیبا فعال باهوش دیگه چیزی باقی نمانده.حالا دیگه کارم شده روزهای پنج شنبه می رم پیشش و باهاش دردو دل می کنم.براش از بی وفایی زمون میگم .از دلتنگی ها از غصه ها از گر یه های مامان و بابا از دلتنگی همسرم که مثل برادرش بود.از اینکه بعد از اون دیگه هیچی نمی خوام فقط می خوام منو هم زودتر ببره پیش خودش.

دوستان عزیزم تا یکی از نزدیکان عزیز رو از دست ندیم نمی فهیم مرگ یعنی چی؟گناه یعنی چی؟روز قیامت یعنی چی؟ثواب و کار خیر یعنی چی؟نمی فهمیم تنها چیزی که به دردمون می خوره اعمال نیک و خیره.تو رو خدا بیایید دیگه گناه نکنیم زندگی ارزش نداره بیایید حجابمون را رعایت کنیم.بیایید دیگه دروغ نگییم.تهمت نزنیم.مسخره نکنیم.چرا که حق الناس هزار بار مهمتر از حق الله است.بیایید در جمع کردن کار خیر و ثواب حرص بزنیم.نه اینکه هر روز بر گناهانمان افزوده شود.چرا که من همیشه فکر می کنم اگر سه چهار سال پیش خواهرم فوت کرده بود بارش سنگین بود ولی بعد از اینکه توبه کرد و مومن واقعی شد فوت کرد.خدا را شکر.اون الان توی بهشت داره واسه خودش حال می کنه و به ما می خنده می گه بابا اگر در دنیا سختی بکشی (سختی رعایت حجاب و دروغ نگفتن و حق مردم را پس دادن و البته سختی که با لذت همراه است)در دنیای آخرت آسوده هست .عزیزان بیایید همگی کمی فکر کنیم.شاید فردا نوبت ما باشد که برویم.شاید وقتی برای جبران گناهانمان نداشته باشیم.بیایید عبرت بگیریم و دیگه خودمون را توجیه نکنیم که آدم باید دلش پاک باشه و ظاهر مهم نیست.خیلی وقت داریم وقتی پیر شدیم مومن می شیم و...

یادمان باشد در عزاداریها و دعاهایمان اموات را فراموش نکنیم .به یاد شهدا امام شهدا اموات و گذشتگانمان هم باشیم.برای شادی آنها صلوات


  

باورتون نمی شه چقدر دوست داشتم برم سفر حج.وقتی به طور ناگهانی همسرم به من اطلاع داد که یکی از دوستانش سهمیه ای در اداره شان دارد و قرار شد که یک ماه دیگر عازم سفر حج شوم و  من در حالی که سالها انتظار می کشیدم به آرزوی خودم رسیدم.در مدت این یک ماه من فقط سجده شکر می کردم و گریه می کردم.تا بالاخره در ایام فاطمیه عازم مدینه منوره شدم.نزدیک ساعت 11 شب به مدینه رسیدیم.به محض ورود به شهر مدینه در اتوبوس تجدید وضو کردم و در حالی که زیارت عاشورا را زمرمه می کردم چشمم به ورودی شهر که نوشته بود مدینه منوره افتاد.دل تو دلم نبود.چشمانم را بستم.اتوبوس مقابل هتل نگه داشت و ما از اتوبوس پیاده شدیم.ناگهان نگاهم به گنبد سبز رنگ و گلدسته های بلند حرم رسول الله افتاد.اشک در چشمانم جاری شد و دیگر دلم هوایی شد.بعد از استراحت در هتل همراه کاروان به سوی مسجد النبی حرکت کردیم.وقتی وارد حرم شدم بوی خوش محمدی و عطر یاس فاطمی را حس می کردم.روحانی کاروان برایمان توضیح می داد که بابهای مختلف مسجد کدامند و نامشان چیست و از دور محل قرار گرفتن قبرستان بقیع و ... را نشانمان داد.راستش شوکه شده بودم.باورم نمی شد در حرم رسول خدا هستم.زبانم قفل شده بود .فقط گریه می کردم.چون شب بود و امکان رفتن به داخل حرم مخصوصآ برای خانمها امکان پذیر نبود ناچارا به هتل برگشتیم. تا فردا صبح قبل از اذان صبح بیدار شدم و به سوی حرم حرکت کردم.به در ورودی مسجد که رسیدم  به رسول الله سلام دادم و وارد باب نساء شدم.همانطوری که دیگران برایم تعریف کرده بودند ستونهای بسیار بلند و زیاد مسجد النبی بر شکوه آنجا افزوده بود.صفهای نماز جماعت آماده برای اقامه نماز بود.صدای اذان بسیار زیبا ولی ناقص به گوش رسید.چرا که هر چه منتظر شدم مؤذن بگوید أشهد أن علیآ ولی الله به گوشم نرسید.این اولین بار بود که غربت علی (ع) را لمس کردم.بعد از مدتی اذان دوم به گوش رسید و خلاصه نماز جماعت صبح برگزار شد.نمازی که در ابتدای سوره های آن ذکر بسم الله الرحمن الرحیم گفته نمی شد . در اخر سوره حمد آمین گفته می شد و دستها بر سینه گذاشته می شد و ... بعد از کلی پرس و جو فهمیدم ساعتهای خاصی خانمها اجازه ورود به حرم پیامبر (ص) را داشتند.ساعت 8-6 صبح ، 3-1 ظهر ، 11-9 شب . بعد از نماز صبح را که خواندم تقریبا نزدیک ساعت 6 صبح بود و سوی حرم رسول الله حرکت کردم.با دلی بی تاب و پاهای لرزان و چشمان گریان به سوی دری رفتم که اجازه ورود به حرم را داشتیم.مدتی منتظر شدیم و ناگهان درهای چوبی باز شد و خانمها سراسیمه به سوی درها دویند.در اون لحظه یاد حرم امام رضا (ع) افتادم.هر کس سعی می کرد زودتر به حرم نزدیک شود و متبرک شود. ضریح رسول الله غیر قابل دسترسی بود.در جلوی ضریح نرده هایی نصب بود که امکان دسترسی به ضریح وجود نداشت.از دور دستانم را به سوی ضریح دراز کردم و از دور دستم را در گره های ضریح گره زدم.ولی باز هم خیلی زیبا بود.همه دعا می کردند.کسانی که از ایران ، مالزی ، چین ، پاکستان ، سوریه و ... بودند.هر کس به زبان خودش زیارتنامه می خوند و آرام آرام حاجت خود را زمزمه می کرد و اشک از گوشه چشمانش جاری می شد.  ولی چقدرخدایا غریب.از داخل ضریح بلند غیر قابل دسترسی داخل کمی پیدا بود. خاک و گرد و غبار داخل ضریح مشخص بود. روایت است که خانه حضرت محمد (ص ) و خانه حضرت فاطمه (س) در آنجاست. در کنار ضریح با فاصله چند متری محراب حضرت وجود داشت و باز در کنار آن منبر بسیار زیبایی دیده می شد.بین ضریح و محراب ستون توبه و ستون حرس بود.ولی آنجا را با پرده ای جدا کرده بودند و خانمها نمی تونستند کنار ستون بروند فقط در مقابل ستون و پشت پرده نمایان بود و فقط جای خواندن دو رکعت نماز توبه بود.همه به یکدیگه التماس می کردند خانم تو رو خدا زود دو رکعت نماز بخون تا ما هم بتونیم در مقابل ستون نماز بخونیم.به سختی و با کلی التماس دو رکعت نماز توبه خوندم.در بین نماز گفتم خدا جونم خدای خوبم دارم نماز توبه میخونم یعنی توبه .یعنی دیگه گناه نمی کنم .دیگه از دستورات الهی سرپیچی نمی کنم.دیگه دروغ نمی گم ، غیبت نمی کنم ، تهمت نمی زنم ، حجابم رو حفظ می کنم و ... . بسیار کار سختی بود.چون داشتم از خدای خودم طلب بخشش می کردم .داشتم به خدای رحمان و رحیم قول می دادم که دیگه گناه نکنم .پس چقدر بار مسئولیتم سنگین شده بود. قبل از این خیلی توبه کرده بودم ولی همیشه شیطون گولم می زد و باز وسوسه می شدم و گناه می کردم.ولی فکر کنید اگه آدم در کنار ستون توبه ، توبه کنه آیا دوباره گناه می کنه.فکر نمی کنم و اگه گناه کنه دیگه خیلی از خدا دور شده. روایت است که حضرت فاطمه (س) ممکن است در 3 مکان دفن شده باشند.یکی قبرستان بقیع و دیگری در خانه خود و روایت سوم که از همه قوی تر و معتبر تر است بین قبر حضرت محمد(ص) و محراب ان حضرت دفن شده باشند. ادم تا ان مکان مقدس و نورانی را نبیند و تا بوی خوش ان را از نزدیک حس نکند واقعا نمی تونه برای دیگران توصیف کنه که واقعا ان محل قطعه ای است از بهشت .در بین جمعیت در آن محل ناله سر می دادم و مادرم حضرت زهرا (س) را صدا می زدم.حس می کردم خانم حضرت زهرا (س) در مقابلم ایستاده .دست مهربانشون را روی سرم حس می کردم.حضرت فاطمه(س) را به غربت علی(ع) ، به فرق شکافته شده علی (ع) ، به اشکهای مظلومیت علی (ع) قسم دادم که گناهانم را ببخشه.به خانم گفتم که دیگه ادم میشم و دیگه دلتون را با گناهام نمی شکنم. در حالی که داشتم التماس می کردم خانمی که پوشیه داشت و شورته خانم انجا بود با تشر دستش را بر شانه ام زد و با زبان فارسی گفت :حرام.کار حرام .فقط خدا .شما برای خدا شریک قائل می شوید. واسطه بین خدا حرام است .راستش از آن فضای معنوی خارج شدم و به فکر فرو رفتم.گفتم:خدایا من که آنقدر گناهکارم که باید کسی واسطه ام را بکند.کسی که خیلی دوستش داری .کسی که جهان خلقت را به خاطر او آفریدی.کسی که مادر پدر ، مادر امامان معصوم و همسر ولی خداست.خدایا من فقط تو را می پرستم و ولی اینقدر کوچیکم که اگه کسی دستم را نگیره و وساطتم را نکنه حتما نابود می شم.پس این شرک نیست .مثل بچه ای که کار بدی کرده و مادر را واسط قرار می ده تا پدر او را تنبیه نکند.منم مطمئنم که حضرت زهرا(س) آنقدر نزد خداوند ابرو دارند که خداوند به حرمت ایشان نگاهی هم به من گنهکار میندازه.در محوطه از ضریح پیامبر (ص) تا محراب و نیز از آنجا تا منبر تا عرض 4 متر کف از فرشهای سبز رنگ پوشیده شده بود.شنیده بودم که می گویند این مکان روضه رضوان نام دارد.این مکان گوشه ای از بهشت است.الان که دارم براتون اون مکان معنوی را تعریف می کنم تصویر آن بهشت در جلوی دیدگانم مجسم شده و دلم خیلی خیلی برای روضه رضوان ،برای مکان بهشتی تنگ شده. خیلی غیر قابل باوره.ولی تو خیالم صدای بال ملائک به گوشم می رسید.واقعا حس می کردم که ملائک و فرشتگان الهی در اینجا حضور دارد و آنها نیز رسول خدا و دختر نازنین و مظلومش را زیارت می کنند وآنها نیز از این بزرگوران طلب حاجت می کنند. من نمی تونم انجا را توصیف کنم.حیف که فرصت بسیار کم بود و تا نماز حاجت از حضرت زهرا(س) و نماز زیارت رسول خدا(ص) را می خواندی باید خداحافظی می کردی. اون خانمها به زور همه را بیرون می کردند . در حالی که دلم اونجا بود از در خارج شدم.بعد از برگشت به هتل و استراحت نزدیک ظهر برای اقامه نماز بسوی مسجد حرکت کردم.هوا بسیار گرم بود.از شدت گرما واقعا به سختی نفس می کشیدم. در اون لحظه یاد گرمای ظهر عاشورا افتادم.یاد ان داستان معروف.روزی بعد از ازدواج حضرت زینب(س) امام حسین (ع) که بسیار خواهر عزیزش را دوست داشت و بعد از ازدواج خواهر بی تا ب شده بود بسوی منزل خواهر رفت. به داخل که رفت دید خواهر در افتاب خوابیده . برادر که عاشق خواهر بود چون دید آفتاب گرم مدینه بر بدن خواهر می تابد رفت و رواندازی روی خواهر انداخت.ناگهان خواهر بیدار شد.سلام حسینم.خیلی دلم برایت تنگ بود.من بی تو نمی توانم زندگی کنم.حسینم بی تو میمیرم.گذشت تا روز عاشورا صحرای کربلا.وقتی خواهر به داخل گودی قتلگاه رفت و دنبال بدن بی سر برادر می گشت دید که بدن برادر چاک چاک در زیر آفتاب سوزان کربلا ندا می دهد خواهر من اینجایم.من حسین توام .من عزیز توام.من همان کسی هستم که وقتی دیدم آفتاب داغ مدینه بر بدنت می تابید طاقت نیاوردم و دلم آزرد. ببین خواهر من حسین را در حالی که تشنه سر از بدنم جدا کردند عریان با بدنی که حتی یک جای سالم در آن نیست در بیابان سوزان کربلا رها کردند.

 

بله واقعا گرمای مدینه طاقت فرسا بود و به یاد حسین (ع) و خواهرش زینب (س) تا مسجد جدش رسول الله زیارت عاشورا را زمزمه کردم. بعد از اقامه نماز ظهر تصمیم گرفتم نماز حاجت بخونم.کمی فکر کردم که اولین نماز حاجتم چه نمازی باشه .یادم اومد چند سالی است که تصمیم داشتم نماز پیامبر(ص) را بخونم ولی توفیق نصیبم نمی شد.شاید برایتون خنده دار باشد. شاید بگویید مگه میشه یه نفر چند سال نتونه یه نمازی رو بخونه . ولی باور کنید توفیق می خواهد . راستش این نماز کمی هم طولانیه.خلاصه نماز را خوندم.خیلی احساس خوبی داشتم. خوشحال بودم که نماز پیامبر(ص) را در حرم و مسجد ایشان خوندم.بعد از خواندن نماز قضا به نیابت از خواهرم که فوت شده شروع به راز و نیاز با خدای خوب خودم شدم. دیگه تحمل گرما برای غیر ممکن بود .به سوی هتل حرکت کردم و همچنان مبهوت از اینکه آیا واقعا این منم که به زیارت حرم رسول خدا آمدم.این منم که به زیارت دخترش فاطمه(س) آمدم .این منم که اکنون در هوایی نفس می کشم که پیامبر و اهل بیتش و امامان معصوم در این هوا نفس کشیده اند.بر روی این خاک پا نهاده اند.ار آب این سرزمین نوشیده اند .در این سرزمین نماز خوانده اند و در این سرزمین همگی مخفیانه قبر مادر را زیارت کردند و بر سر مزار مادر ندبه سر دادند. بله این منم که خداوند لطفش شامل حالم شد و به سوی سرزمین نور پرواز کردم.

 

قبل از سفر از کسانی که به تازگی به سرزمین وحی سفر کرده بودند اول این سوال را می پرسیدم:قبرستان بقیع ؟ایا خانمها می توانند به داخل قبرستان بروند؟ایا می توان خاک بقیع را لمس کرد؟ایا می توان قبر 4 امام عزیز را در اغوش گرفت؟ایا می توان سر بر قبور مطهر این 4 امام مظلوم گذاشت و در غم مظلومیتشان گریست؟خلاصه از دوستان سوال کردم گفتند فقط ساعت 6-4 خانمها اجازه ورود به نزدیک قبرستان غریب بقیع را دارند.نزدیک ساعت 4 به سوی حرم حرکت کردم.نزدیک قبرستان بقیع که می شدم حس می کردم قلبم داره از سینه بیرون میاد.حس می کردم پاهایم توان حرکت ندارد؟آرام آرام نزدیک قبرستان شدم.با کمال تعجب دیدم که در اطراف قبرستان نرده های زیادی کشیده شده.باز به فاصله 10 متری دیوار کشیده شده بود و فقط از داخل پنجره به سختی داخل مشخص می شد.راستش اینقدر قبرستان ویرانه و پر از خاک و سنگ بود من که نتونستم قبر ائمه را تشخیص بدم.از خانمی پرسیدم و با اشاره به من 4 قبر مظلوم را نشان داد.واقعا از غربت این 4 امام باید به جای گریه خون گریست.4 قبر سنگی کوچک.چقدر غریبی یا امام حسن(ع).اینقدر برای درد و دل با امام حسن(ع) و امام سجاد(ع) و امام باقر(ع) و امام صادق(ع) خودم را اماده کرده بودم.اینقدر حرف و حاجت از قبل اماده کرده بودم که خدمتشان عرضه کنم ولی وقتی چشمم به قبور مطهر و غریب این 4 امام افتاد که حرفهایم یادم رفت.به جای گریه و التماس برای حاجتهام و بخشش گناهام و ... در غم غربت این 4 امام می گریستم.در حال گریه بودیم که این مامورین متعصب ناگهان به سویمان حمله ور شدن و شروع کردن یه موعظه.فقط خدا را بپرستید.چرا مرده ها را می پرستید؟چرا به قبرها تمسک می جویید؟چرات از مرده ها کمک می خواهید و در مقابل انها گریه می کنید؟باید فقط خدا را بپرستید.هنوز مبهوت و مات در غربت قبور بودم که برخورد مامورین مرا به شدت خشمگین کرد و مرا به شدت متاثر.دوست داشتم انها را بکشم.دوست داشتم به انها بگویم حالا می فهمم که چرا امام حسن(ع) در خانه اش غریب بود؟حالا می فهمم که واقعا همسرش نزدیکترین کسش چقدر راحت و جاهلانه در خانه خود حضرت، ایشان را مسموم کردند!حالا می فهمم که چرا تابوت امام حسن(ع) را تیر باران کردند.الان می فهمم که چرا خون حضرت ابوالفضل (ع) به جوش آمد که عزیزم حسینم بگذار من حساب اینها را برسم و حسین (ع) مانند همیشه به خاطر حفظ دین جدش دستش را بر شمشیر برادر گذاشت و فرمود:برادر آرام باش.صبر کن.حالا می فهمم که چرا امام سجاد(ع) برای حفظ دین مجبور بود تبلیغ دین جدش و ادامه راه پدرش را در قالب دعا و نیایش گسترش دهد و حفظ کند.حالا می فهمم که چرا امام باقر(ع) و امام جعفر صادق(ع) را زهر دادند و به شهادت رساندند.در جایی خلوت و دور از چشم مامورین نماز زیارت خواندم و بعد در روبروی قبرستان بقیع شروع به خواندن نماز استغاثه به حضرت فاطمه(س) شدم.من خیلی به این نماز اعتقاد دارم.سعی می کنم همیشه در ایام فاطمیه هر روز این نماز را بخوانم.خیلی از این نماز حاجت گرفتم.در حالی که در سجده آخر نماز بودم و مشغول ذکر (یا مولاتی یا فاطمه اغیثینی ) بودم دیدم یکی از این سربازان متعصب جاهل بالای سرم ایستاده و دائم می گوید:چرا اینجا نماز می خونی؟چرا برای مرده ها نماز می خونی؟این کارها حرام است ولی من چون ذکرهای آخر بودم و عاشق این نماز مخصوصا روبروی قبرستان بقیع اهمیت ندادم و به گفتن ذکر مشغول شدم.ناگهان مامور سجاده را از زیر پام کشید و کیفم را پرت کرد و شروع به غر غر کردن کرد.خدا کمک کرد و نمازم تموم شد.خیلی دلم شکسته بود .از یک طرف غربت بقیع . از یک طرف بدرفتاری مامورین به خاطر عشق و ارادت به ائمه و از طرفی دلم هوای این را کرده بود که سر روی دامن مادرم حضرت زهرا (س) بگذارم و گریه کنم.ولی هیچ نشانی از قبر گمشده مادرم نیافتم.نمی دونستم کجا دنبال مادر بگردم.قدم زنان در حالی که از قبرستان بقیع خارج می شدم یاد کوچه های بنی هاشم افتادم .روحانی از دور می آمد .ازش نشانی کوچه های بنی هاشم را گرفتم.با اشاره به من گفت که این دیوار نزدیک قبرستان که مسیر رفت و امد بود و گویا پشت دیوار حرم رسول الله بود کوچه بنی هاشم است.چون کوچه را خراب کرده بودند و این دیوار نشانی از آن کوچه بود.دل پر زد و دوان دوان به سوی انجا حرکت کردم.دور از چشم جلادان حرم ،دیوار را بوسیدم .قبرستان بقیع از دور نمایان بود.رو کردم به بقیع و گفتم:یا امام حسن(ع) اینجا بود که مادرت سیلی خورد؟اینجا بود که چادرش خاکی و پاره شد؟اینجا بود که حقش را ضایع کردند و قباله فدک را به زور از او گرفتند؟اینجا بود که مادر به شانه های کوچک شما تکیه زد و دست بر دیوار تا خانه حرکت کرد.اینجا بود که گفتی الهی بشکنه دستت مغیره که میون کوچه ها بی مادرم کردی. اینجا بود که مادرم صدا زد پدر جان به دادم برس.اینجا بود که ... .کمی دلم آروم شد .به سرعت نماز حاجت از مادر را خواندم و می خواستم نماز دیگری بخوانم که مامور ظالم اجازه نداد و گفت اصلا ممنوع است اینجا بایستی.رفتم و روبروی دیوار نشستم.خدایا الان غربت حضرت علی (ع) و حضرت زهرا (س) را درک می کنم.در ایام فاطمیه حتی در روز شهادت حضرت زهرا(س) هیچ نامی از علی و فاطمه در مدینه برده نمی شد.حتی وقتی با کاروان چند لحظه ای در روبروی بقیع جمع شدیم تا در روز شهات مادرم زهرا(س) عزاداری کنیم مثل همیشه با مخالفت مامورین مواجه شدیم و هر کس به تنهایی در غم مادر گریست.وقتی یاد غبار روی حرم رسول خدا افتادم.وقتی یاد غربت بقیع افتادم.وقتی یاد غربت علی و فاطمه افتادم فهمیدم که چه شد که در خانه اتش گرفت. چه شد که محسن 6 ماهه سقط شد. چه شد که جلوی چشم علی (ع) پهلوی فاطمه (س) شکسته شد . چه شد که فاطمه(س) صدا زد:پدر ببیین امتت با من چه کردند؟حالا می فهمم که غربت علی (ع) یعنی ندادن جواب سلام علی(ع) . غربت فاطمه (س) یعنی پاک کردن اشک مظلومیت علی (ع) . حضرت زهرا (س) شهید شد چون از ولایت دفاع کرد.حضرت علی (ع) دست به شمشیر نبرد تا دین رسول خدا زنده بماند . عجب حال و هوایی دارد مدینه. شب در هتل مراسم عزاداری به مناسبت شهادت حضرت فاطمه(س) برگزار شد دیگه هچ کس نتونست طاقت بیاره ، همه ناله می زدند و بغضهایی که در گلو بود ناگهان ترکید و صدای هق هق گریه تمام فضای حسینیه هتل را پر کرد.یاد پارسال روز شهادت حضرت فاطمه (س) افتادم که در روز شهادت خانم به مهدیه تهران رفتم و چه مراسم و تشییع نمادین تکان دهنده ای بود.در آنجا مداح گفت : دعا کنید سال دیگر این موقع مدینه باشید و من چقدر دور از لطف ائمه با خودم گفتم : امکان ندارد.مگه میشه .من کجا و مدینه کجا.من کجا و بقیع کجا. من کجا و خانه علی (ع) کجا.ولی نه .ما گدای خوبی نیستیم ولی ائمه اطهار مولا و سرور و ارباب خوبی هستند. خدایا شکرت .خدایا به حرمت رسولت ، به حرمت دختر نازنینش ، به حرمت همسر مظلوم و شجاعش ،به حرمت غربت ائمه بقیع ، به قبوری که حتی یک چراغ کوچک هم در بقیع روشن نیست قسمت می دهم که همه آرزومندان را به مدینه برسان.همه توفیق زیارت رسول الله و زیارت ائمه بقیع و زیارت مادرم حضرت فاطمه (س) را پیدا کنند .

 

 


  

چقدر خنده داره که آقا در تمام اوقات به یاد و مراقبت ما است و مشتاقانه ما را می طلبد ولی ما در شبانه روز ؛حتی دقایقی را هم به ایشان اختصاص نداده ایمچقدر خنده داره زمانی که در مجلسی وارد می شویم ویا به دیدار کسی می رویم سعی میکنیم زیبا و آراسته جلوه نماییم؛اما به اینکه آقا ؛چگونه ما را بپسندد و چگونه ما را دوست داشته باشد؛ توجهی نکرده ایم و همیشه در محضرشان آلوده و زشت حضور یافتیم.چقدر خنده داره که ما با این همه لطف پدرانه آقا ؛ما هنوز ایشان را به عنوان یک عضو خانواده خود نپذیرفته ایم ، چرا که یک فرزند ، به پدر خود افتخار می کند و جایش را در شادی ها خالی میکند و هیچ گاه با گستاخی و بی حیایی در مقابل پدر نمی ایستد.چقدر خنده داره که ما غم مسکن و ازدواج، کار ،تجارت و حتی غم اعضای خانواده و اقوام را می خوریم وبرای برطرف کردن همه این غم ها تلاش میکنیم اما در بین غم های ما از غم تنهایی و مظلومیت آقا از مشکلات و اضطرارشان از گریه ها و ناله هایشان که از گناهان ما سر می دهند ، سهمی وجود ندارد.چقدر خنده داره که ما برای رسیدن به خواسته هایمان دست به دامان هر کسی می شویم که او نیز برای بر آورده شدن حاجات ما دعا کند ؛اما افسوس که چنین حالتی را در فراق آقا نداریم، چرا که ظهورشان برای ما به عنوان حاجت ضروری محسوب نمی شود.چقدر خنده داره که ما با اینکه در زمان حضور آقا هستیم ، جوانی و عمرمان را به غیر از ایشان صرف کرده ایم در حالی که رئیس مکتب شیعه امام صادق علیه السلام می فرمایند: اگر او را درک می کردم تمام ایام زندگی را خود به او خدمت می کردم.چقدر خنده داره که با اینکه ادعای دوستی با آقا را داریم ولی در برخی مجالس رویمان نمی شود از ایشان سخن بگوییم چرا که به ما می گویند مذهبی و متحجر!
چقدر خنده داره که در فعالیت های اداری و سیاسی مان از نام آقا استفاده مینماییم اما هیچ گاه رضایت ایشان را در دستور جلسات و نقشه هایمان در نظر نمیگیریم و شاخص فعالیت مان را با ایشان تنظیم نمی
کنیم.چقدر خنده داره با اینکه می دانیم که جد بزرگوار آقا ، امام حسین علیه السلام برای احیای امر به معروف و نهی از منکر قیام کردند و به شهادت رسیدند اما ما به راحتی از منکر عبور میکنیم وخودمان را به ندیدن و نشنیدن می زنیم.چقدر خنده داره که ادعای دوستی و جان فدایی آقا را داریم ،ولی به توصیه های نائبشان توجهی نمی کنیم.
چقدر خنده داره که با این همه بی معرفتی و نا مهربانی ما ، هرگز آغوش گرم و شیرینشان را بر روی ما نمی بندند…..

 منبع:http://rahman07.blogfa.com/category/3


  

آیا به کلمات والفاظی که روزانه می نویسیم دقت کرده ایم؟

برخی از این الفاظ رایج به دلیل عدم مشروعیت و مخالفت آنان با اعتقادات ما می تواند خطراتی به همراه داشته باشد.

از بین این الفاظ (ان شاء الله) در بعضی اوقات انشاء الله نوشته می شود, با کمی دقت به معانی این دو متوجه می شویم که این دو لفظ با هم تفاوت دارند .

إنشاء مصدر فعل «أنشأ» و به معنای (ایجاد کردن ,به وجود آوردن , خلق کردن )است.

طبق این آیه((إِنَّا أَنشأْنَهُنَّ إِنشاءً))(35.واقعه)ما آنان را به وصفی ناگفتنی ایجاد کردیم .

پس ابراز (انشاءالله) در مواقعی که می خواهیم کاری را انجام دهیم، معنای ایجاد و خلق از سوی ما را القاء می کند، یعنی ما خداوند را ایجاد کرده ایم.(العیاذبالله)

«إن» در (ان شاء الله) حرف شرط و به معنای «اگر» و فعل «شاء» به معنای خواستن و مقدر کردن است.

و ما با نوشتن إن شاء الله به این صورت می گوییم( اگر خداوند مقدر فرمود؛ به خواست خدا).

که در این آیه معنا مشخص است:

وَ مَا تَشاءُونَ إِلا أَن یَشاءَ اللَّهُ إِنَّ اللَّهَ کانَ عَلِیماً حَکِیماً(30.انسان)

و شما ( اولیای حق ) چیزی جز آنچه خدا بخواهد نمی‏خواهید ( و کار را به او تفویض می‏کنید که ) البته خدا به احوال خلق دانا و به صلاح بندگان آگاهست.


منبع:تبیان


  

 

ظاهرت هست چنانیکه خجالت نکشی؟

باطنت هست پسندیده ی صاحب نظری؟

خانه ات لایق او هست که مهمان گردد؟

لقمه ات درخور او هست که نزدش ببری؟

پول بی شبهه و سالم ز همه داراییت

داری آنقدر که یک هدیه برایش بخری؟

حاضری گوشی همراه تو را چک بکند؟

با چنین شرط که در حافظه دستی نبری!

واقفی بر عمل خویش تو بیش از دگران


تصاویر زیباسازی ، کد موسیقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نویسان ، تصاویر یاهو ، پیچک دات نت www.pichak.netتصاویر زیباسازی ، کد موسیقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نویسان ، تصاویر یاهو ، پیچک دات نت www.pichak.netتصاویر زیباسازی ، کد موسیقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نویسان ، تصاویر یاهو ، پیچک دات نت www.pichak.net

میتوان گفت ترا شیعه ی اثنا عشری؟سه

گفتم : که در فراقت عمریست بیقرارم

گفت: از فراق یاران من نیز بیقرارم

گفتم : بجز شما ، من ، فریادرس ندارم

گفتا : بغیر شیعه ، من نیز کَس ندارم

گفتم : که یاورانت مظلوم هر دیارند

گفتا : مرا ببینید ، مظلوم روزگارم

 

منبع :وبلاگ پیمان فرهادی


  

جوانی خدمت امام حسین (ع) رفت و گفت : من مرد گناهکارم مرا

نصیحتی بفرما

امام حسین علیه السلام فرمود:

پنج کاری را انجام بده بعد هر چه دوست داری گناه کن

1 - روزی خدا را مخور هر چه خواهی گناه کن

2 - از حکومت خدا بیرون برو و هر چه خواهی گناه کن

3 - جایی را انتخاب کن که خداوند تو را نبیند و هر چه خواهی گناه کن

4 - وقتی عزرائیل برای گرفتن جان تو امداو را از خود دور کن و هر

چه خواهی گناه کن

5 - زمانی که مالک دوزخ تو را به سمت آتش دوزخ میبرد در آتش

وارد مشو و هر چه خواهی گناه کن

جوان اندکی فکر کرد و شرمنده شد و در برابر واقعیت های طرح

شده چاره ای جز توبه نداشت


  

ترمیم زندگی در کمترین زمان

ترمیم زندگی,درست‌ترین عملکرد انسان زندگی کردن

 

اگر دائما این تفکر را که «درست‌ترین عملکرد انسان زندگی کردن است، نه وجود داشتن» در ذهن تان نشخوار می کنید، باید بگویم این فرصت را غنیمت بشمارید و کمر همت تان را ببنید و با خود بگوئید: «وقتش رسیده، باید کمی تغییر ایجاد کنم».

 

کسانی که دوستتان دارند را شناسایی کنید

نگاه جستجوگرانه خود را دراطرافتان بچرخانید و کسانی که دوستتان دارند را رد یابی کنید و بشناسید. به افرادی در زندگی تان توجه کنید که چندان دوست داشتنی نیستند اما شما را دوست دارند. سعی کنید شما هم آنها را ، حتی اگر چندان هم دوست‌داشتنی رفتار نمی‌کنند، دوست داشته باشید؛ چون به‌یادماندنی‌ترین افراد زندگی شما خواهند بود.

 

همیشه خودتان را دوست داشته باشید

حماقت ها، کم کاری ها، ناتوانایی ها و ... باعث می شود گاهی از دست خود چنان ناراحت و دلگیر شوید که زبان به طعنه بگشاید و بگوئید من آدم کاملی نیستم و حقیرم . اما شما باید به این باور برسید که چون دیگران، خود را نیز دوست بدارید و در ذهن تان ارزش دوست داشتنی بودن خود را حک کنید . برای دستیابی به این هدف، این تمرین را با خودتان شروع کنید. سعی کنید بچه ها را با وجود شیطنت های بسیارشان دوست بدارید، مادرتان را به خاطر غرهای بی امانش دوست داشته باشید، همسرتان را با آن که مطیع حرف تان نیست دوست بدارید، دوستی را که هر بار از دادن بدهی اش به شما طفره می رود دوست داشته باشید و...

 

بدین سان است که مطمئناً شما خواهید توانست خودتان را هم چون آدم هایی که کامل نیستند ولی دوست داشتنی هستند، دوست بدارید.

 

کارهایی را انجام دهید که در آینده ممنون خودتان باشید

کارهایی که هر روزه انجام می دهید به مراتب باارزش تر و مهمتر از کارهایی است که هراز چند گاهی انجام می دهید. سعی کنید کاری را انجام دهید که ارزش انجام دادن داشته باشد و در آینده از خودتان نیز متشکر باشید ، چون آنچه امروز انجام داده اید به بهای سنگین یک روز از زندگی تان خریداری می شود.

ترمیم زندگی,درست‌ترین عملکرد انسان زندگی کردن

نیمه پر لیوان را ببینید

خوشبختی در چند قدمی شماست فقط کافی است دست از شکایت کردن در مورد مشکلاتی که دارید، بردارید و به خاطر همه مشکلاتی که ندارید، متشکر و شکرگزار باشید. غنی و ثروتمند بودن به خود شما و نگاه تان بستگی تام دارد، می توانید به دو صورت این احساس را در خود پرورش دهید یا هر آنچه را که می خواهید باید داشته باشید و بدست آورید و یا این که به آنچه دارید قناعت کنید و راضی باشید. تلاش کنید سپاسگزار و قدردان همه چیزهایی که دارید و حتی ندارید باشید، چون با این روش از لحظه لحظه زندگی تان نهایت لذت را خواهید برد و با اتکا به این اندیشه، برای به دست آوردن روزهای خوش فردا توان حرکت و مقابله در خود ایجاد خواهید نمود و با روزهای بد زندگی به بهترین وجه ممکن خواهید جنگید.

 

درونتان را کند و کاو کنید

به جای آن که کار کنیم تا زندگی کنیم انگاری زندگی می کنیم تا کار کنیم؛ پیمانه ذهن مان را آنقدر لبریز از تهی ها و پوچ های آشفته و مغشوشی می کنیم که جای خالی برای اندیشه های سبز باقی نمی گذاریم؛ جام قلب مان را آنقدر از ناراحتی‌ها و کینه‌های جدید و قدیم پر وخالی می کنیم که رد پای انها را برای همیشه حک می کنیم ... گاهی برای تجدید قوا و نیرومندی لازم است از روزمرگی فرار کنیم و به طبیعت درون مان پناه ببریم گاهی باید از چند قدم عقب تر به خودمان نگاه کنیم و همه چیز را مجددا مورد وارسی قرار دهیم . گاهی سعی کنید چشمانتان را بشوئید و جور دیگری نگاه کنید، گاهی تیشه به ریشه اندیشه های واهی و توهمات خود بزنید و نفس تازه کنید و از ویرانه خرابی های دلتان بگریزید و زندگی را به گونه ای دیگر تجربه کنید.

 

برای فراغت، وقت بگذارید

برای آرامش دل و روان تان، تفرجی به دیار بیرون از خودتان داشته باشید و به دور از مشغله های کاری و تشویش های همیشگی و درگیرهای ذهنی ، زمانی را برای تفریح کردن و لذت بردن از زندگی خود اختصاص دهید.

 

از زندگی لذت ببرید

تماشای غروب آفتاب یا وقت گذراندن با یکی از اعضای خانواده و هزاران لذت کوچک دیگر، موهبت های خدادادی و رایگانی هستند که ما به آنها التفات نمی کنیم و لذت نمی بریم . این در حالی است که ممکن است یک روز در عین حسرت آن ها را آرزو کنیم و متوجه بزرگ بودن آنها شویم . پس بهتر است یاد بگیرید از ساده ترین لحظات و کوچکترین چیزهای زندگی نهایت استفاده و لذت را ببرید.

 

امروز و آینده را فدای گذشته نکنید

قبول کنید گذشته هر آنچه که بوده است، گذشته است و قابل تغییر، فراموشی و یا پاک کردن از زندگیتان هم نیست، لاجرم چاره ای جز پذیرش آن ندارید، حتی اگر مفتخر کارهایی نباشید که در گذشته انجام داده اید. پس این واقعیت را بپذیرید که گذشته امروز نیست و اجازه ندهید گذشته حال و آینده شما را بدزدد. باور داشته باشید که شما به جرم ممکن الخطا بودن دچار اشتباهات و مشکلاتی شده اید و تاوان ان را نیز با افسوس های امروز و یا دیروزتان پرداخته اید اما هم اکنون شما اشتباهاتتان نیستید، مشکلاتتان هم نیستید، بلکه با قدرت شکل دادن به زمان حال و آینده‌تان اینجایید.

 

ترمیم همیشه کارساز نیست

گاهی اوقات باید بگذرید و از نو شروع کنید و چیزی بهتر بسازید. ترمیم چیزهای شکسته همیشه کارساز نیست گاهی روابط و موقعیت ها به قدری مخدوش و به هم ریخته شده اند که چسباندن آنها به زور هم ، نه تنها چاره کار نیست بلکه شرایط را بدتر و وخیمتر از قبل هم می کند . این بار سعی کنید قدرت خود را در توانایی ادامه دادن رها کنید و به دیگر قدرت خود در توانایی شروعی دوباره میدان جولان دهید و ان را بیازمائید.

منبع:تبیان


  

در بهشت چه چیزهایی می‌خوریم؟


میوه های بهشتی,غذاهای بهشتی

  قرآن کریم با آنکه عموماً خوردنی‌ها و نوشیدنی‌های حلال را شرح می‌دهد، برخی از آن‌ها را به طور خاص ذکر می‌کند که مسلماً نشان از اهمیت و برتری آن‌ها بر دیگر خوراکی‌ها دارد.

میوه‌ها
در قرآن چهارده بار کلمه "میوه" ذکر شده است . به جز این اسم عام برخی از میوه‌ها به طور خاص در  آیات مختلفی آورده شده است. میوه‌هایی که قرآن آن‌ها را ذکر کرده است به ترتیب اهمیتی که از محتوای مطالب فهمیده می‌شود، عبارت است از زیتون، انجیر، انگور، رطب تازه، انار، موز، کدو و خیار چنبر.


 انجیر و زیتون
خداوند در بین انواع خوراکی‌ها به دو چیز و خوردنی قسم یاد می‌کند. آن دو انجیر و زیتون هستند که می‌تواند به اهمیت فوق‌العاده آن‌ها در سلامت انسان و حتی بهداشت روانی او اشاره داشته باشد.


 «والتین و الزیتون»
روایاتی که از خواص زیتون سخن می‌گویند، چنان زیادند که مجال اشاره به آن‌ها نیست تنها بگوییم که فرموده‌اند زیتون بخورید که از درخت مبارکی است.(بحار ،ج3، 181)
از انجیر نیز سخن فراوان است اما انجیر معمولاً در بین ما به اندازه زیتون مورد توجه نیست. از پیامبر خدا صلی الله علیه وآله نقل شده است که فرمود: اگر می‌گفتم میوه‌ای از بهشت نازل شده هر آینه می‌گفتم که آن انجیر است برای اینکه میوه بهشت بدون دانه است، پس آن را بخورید که بواسیر را قطع می‌کند و برای درد نقرس (سیاتیک) سودمند است. (بحار الانوار، ج63، 186)


روغن زیتون نیز در سوره م?منون و نور مورد توجه قرار گرفته است:
« وَشَجَرَةً تَخْرُجُ مِن طُورِ سَیْنَاء تَنبُتُ بِالدُّهْنِ وَصِبْغٍ لِّلْآکِلِینَ : و درختى را (نیز ایجاد کردیم) که (غالبا) از طور سینا بیرون مى‏آید که (به رویاندن زیتون) روغن و نان خورشى را براى خورندگان مى‏رویاند.»(م?منون،20) علاوه بر خواص مادی روغن زیتون، در روایات به تأثیرگذاری این ماده‌ی غذایی در تعادل روح و روان انسان هم اشاره شده است. از امام رضا علیه‌السلام نقل شده است: «... غم و اندوه را برطرف می‌کند و اخلاق را نیکو می‌نماید.» در بسیاری از روایات نیز فرموده‌اند سرکه و روغن زیتون غذای انبیاء و غذای مورد علاقه‌ی حضرت فاطمه بوده است. (بحارالانوار،48، 117)

  میئه های بهشتی,غذاهای بهشتی

 

 انگور
وَعِنَبًا وَ قَضْبًا : و درخت انگور و سبزیجاتى که چندین نوبت چیده مى‏شود.(عبس، 28)
انگور یازده بار در قرآن آمده است؛ چه به عنوان میوه‌ی بهشتی و چه به عنوان برگزیده ای از میوه های زمینی. در سوره عبس برای یادآوری نعمت‌هایش وقتی از دانه و باران و... سخن می‌گوید رویش خرما و انگور را منتی بر بندگان و آیتی بر قدرت خود می‌داند.


 خرمای تازه
« وَهُزِّی إِلَیْکِ بِجِذْعِ النَّخْلَةِ تُسَاقِطْ عَلَیْکِ رُطَبًا جَنِیًّا : و درخت خرما را به سوى خویش حرکت ده تا براى تو خرماى تازه چیده فرو ریزد.» (مریم،25)
وقتی حضرت مریم حضرت عیسی را به دنیا آورد در همان لحظات نخستین پس از زایمان به او وحی شد درخت کنارش را تکان دهد و از آن خرمای تازه بخورد. از این رو گفته‌اند که خرمای تازه بهترین غذا برای بانوانی است که تازه وضع حمل کرده‌اند.


  موز
«وَ طَلْحٍ مَّنضُودٍ : و (درخت) موز که میوه‏هایش روى هم نشسته.» (واقعه،29)
موز را هم به عنوان میوه های بهشتی نام می‌برد و با توصیف درختان موز به توصیف زیبایی‌ها و نعمات بهشتی می‌پردازد. و همین دلیلی بر برتری موز بر دیگر میوه‌ها از منظر قرآن خواهد بود. زیرا در بهشت آنچه راز جاوید ماندن و حیات طیبه است استفاده خواهد شد. هر چند کیفیت آن‌ها با کیفیت میوه های زمین متفاوت باشد.

انار
«فِیهِمَا فَاکِهَةٌ وَنَخْلٌ وَرُمَّانٌ : در آن دو (هر نوع درخت) میوه و درخت خرما و انار است.» (الرحمن،68)
از انار سه بار در قرآن یاد شده است. وقتی در سوره الرحمن از دو باغ ویژه بهشتی سخن می‌گوید می‌فرماید: در آن دو باغ میوه‌هاست. سپس دو تا از آن میوه‌ها را از بقیه جدا کرده و عیناً نام می‌برد که انار و خرما هستند.


عسل
«...یَخْرُجُ مِن بُطُونِهَا شَرَابٌ مُّخْتَلِفٌ أَلْوَانُهُ فِیهِ شِفَاء لِلنَّاسِ ... : از درون شکم آنها مواد قابل آشامیدن رنگارنگى بیرون مى‏آید که در آن براى مردم شفاست ، ...» (النحل،69)
از عسل هم در قرآن یاد شده است و به مهم‌ترین جنبه‌ی عسل یعنی جنبه دارویی آن توجه شده است.
در قرآن دو چیز به عنوان عامل شفا یاد شده است: یکی خود قرآن و دیگری عسل است ؛ به عبارتی در قرآن کریم هم به شفای روح و قلب و هم به شفای جسم توجه شده است. در روایات هم آمده است که نوش عسل (یک قاشق مربا خوری عسل) موجب شفاست. (کافی، ج8، 194)


کدو هم در سوره صافات، آیه 146ذکر شده است. می‌فرماید :
وَأَنبَتْنَا عَلَیْهِ شَجَرَةً مِّن یَقْطِینٍ : و بر بالاى سر او بوته‏اى از نوع کدو (یا موز یا انجیر) رویانیدیم.
وقتی یونس بیمار در ساحل افکنده شد بر او درخت کدو رویاندیم تا بر او سایه افکند.
پیاز، عدس، سیر، و سبزی هم در آیه 61 سوره بقره به عنوان درخواست بنی اسرائیل از خداوند مطرح شده است. و نان در سوره یوسف آیه 37 آمده است. البته این‌ها به عنوان نقل قول دیگران در قرآن آمده‌اند.


 نوشیدنی‌ها در قرآن
شیر و آب خالص دو نوشیدنی هستند که قرآن از فوائد آن برای انسان سخن می‌گوید. گویا با ذکر این دو سخن، درباره ی همه مایعاتی که بدن انسان بدان نیازمند است تمام می‌کند.
شیر، آب خالص، شرابی پاکیزه (و غیر مست کننده) و شربتی از عسل، از نوشیدنی هائی است که در قرآن به عنوان نوشیدنی‌های بهشتی نام برده شده است.


«...فِیهَا أَنْهَارٌ مِّن مَّاء غَیْرِ آسِنٍ وَأَنْهَارٌ مِن لَّبَنٍ لَّمْ یَتَغَیَّرْ طَعْمُهُ وَأَنْهَارٌ مِّنْ خَمْرٍ لَّذَّةٍ لِّلشَّارِبِینَ وَأَنْهَارٌ مِّنْ عَسَلٍ مُّصَفًّى ... : ... و نهرهایى از شراب که سراپا لذت است براى نوشندگان، و نهرهایى از عسل تصفیه شده، و براى آنها در آنجا از هر گونه میوه هست ،... » (محمد،15) 


 گوشت‌ها در قرآن
عبارت لحم به معنای گوشت 12 بار در سوره های بقره، مائده، انعام، و نحل ذکر شده است ؛ چرا که اساس تغذیه انسان و قوت بدن است. لذا اگر چه خوردن گوشت قرمز به صورت مداوم خوب نیست و از آن نهی شده است ، ترک کردن گوشت نیز بسیار بد است . در روایات گوشت را سید غذاها معرفی کرده‌اند و از تأثیر ترک گوشت در اخلاق انسان سخن شده است : «هر کس چهل روز گوشت نخورد، بداخلاق می‌شود.» (کافی ج 1،ص 301)


 گوشت پرندگان
«وَلَحْمِ طَیْرٍ مِّمَّا یَشْتَهُونَ : و گوشت پرنده از هر چه میل نمایند .»‌ (واقعه،21)


 گوشت‌های دریایی
«... وَهُوَ الَّذِی سَخَّرَ الْبَحْرَ لِتَأْکُلُواْ مِنْهُ لَحْمًا طَرِیًّا ... ؛ و اوست کسى که دریا را مسخر گردانید تا از آن گوشت تازه بخورید .... .» (فاطر،12)


  




طراحی پوسته توسط تیم پارسی بلاگ